|
26 سـ ــ ــالـ ــ ـگـ ـی.....
| ||
|
تا حالا شده هم کسی رو دوست داشته باشی و هم ازش متنفر باشی؟ تا حالا شده وقتی اون یک نفر بهت میگه: الهی بمیرم از دستم راحت بشی، توی دلت بگی آمین و فرداش وقتی کمی دیر جواب میده نگرانش بشی که مبادا خاری توی پاش رفته باشه؟ تا حالا شده شب فکر و خیالات عین گرگ دور و برتو بگیرن و زوزه بکشن و دندون نشونت بدن و در نهایت به زانو بزننت و راه معمول گریه در پیش بگیری و بعد یهو یادت بیفته وقتی گریه می کنی پلکات پف می کنن و فردا صبح اگر مادرت ببینه میفهمه تو گریه کردی و تو نمیخوای بیشتر از این غصش زیاد بشه .....
تا حالا شده اونقدر به همون یک نفر تلخی کنی ولی اون بازم سمتت بیاد و وقتی ازش میپرسی: فکر می کنی هنوز دوست دارم یا نه؟ بگه: تو؟ جونته و من!!!!تا حالا شده کسی به دوست داشتنت ایمان داشته باشه ؟ مثل ایمان به دوست داشتن فرزند توسط مادر....که میدونه مادر نمیتونه دوسش نداشته باشه.... تا حالا شده خیلی حرف داشته باشی ولی چیزی نتونی بگی و انگاری روی لباتو دوخته باشن حرفی از دهانت خارج نشه؟؟ اینروزا باخودم فکر می کنم ....هر طوری میشد شاید راه خوبی نبود....شاید بهترین راه همین بود....اینروزا باخودم فکر می کنم خب فرض بگیریم همه چیز هم اوکی شد ولی بازم حاضری با اون یک نفر زندگی کنی؟؟؟
و توی وجودم فقط یه "نه" محکم می شنوم!
[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٢٦ ق.ظ ] [ ]
یه وقتایی یه حس هایی ته دل آدم خیلی محکم و جدین.... مثل یکجور ایمان.... به محکمی زمینی که روش راه میری و ایمان داری فرو نمیره.... به محکمی باور علاقه مادر به فرزند که یه قانون ثابته.... شاید همه شواهد و علائم و مدارک دال بر این باشه که اینطور که تو فکر می کنی نیست و حست حس درستی نیست.... شاید حتی خودت هم گاهی به شک بیفتی که نکنه در اشتباهم اما اونقدر حست قوی و جدی و محکمه که میدونی همینه و غیر از این نیست.... مثل حس دوست داشته شدن من توسط عماد.....مثل حس اینکه هر بلایی هم سرش بیارم بازهم اون همیشه هست و همیشه براش محرم رازم و همیشه براش با بقیه متفاوتم....حتی با وجود اینکه من اون لیلی سابق نبودم و نیستم اما اون همون عماد همیشگیه..... اما واقعیت اینه که من لیلی همیشگی نیستم.... بهش میگم: میدونی شاید مشکل ما این بود که عاشق هم نبودیم.... بعد یاد ف میفتم که چقدر صبورانه داره به پای اون مرد میسوزه..... یاد پری میفتم که باهمه مصائب جنگید و جنگید تا به مراد دل رسید.... و بعد فکر میکنم شاید من به اندازه کافی عاشق نبودم!!! بعد بهش میگم: نه نه گمونم ما به اندازه کافی مومن نبودیم.... چون آدمی که مومن باشه از هیچ نمیترسه غیر از خدا و ماهم که خلاف شرع نکرده بودیم و حلال خدا بود و باید بخاطرش میجنگیدیم.....تو با خونوادت....من با خونوادم.... بعد یاد پری میفتم که با دارا....فکر کنم اونها بقدر کافی مومن بودند...یا مثل خیلی های دیگه.... بعد هی فکر فکر فکر..... اما یه چیزی هست....اگر بقدر نیاز این راه عاشق نبودیم یا زیادی مومن یا هر چیزی دیگری.......ولی ما یعنی من و عماد بدترین شرایطی رو داشتیم که نه ف داشت نه مریم نه عسل خانومی نه حتی پری.....و یه چیز دیگه ام هست اونم اینه که من شاید بیشتر از همشون توان گذاشتم....هزینه هایی که دادم....و من با سرعت جلو رفتم بقدر همه عمر پری....همه عمر مریم...همه عمر ف.....شاید همین با سرعت جلو رفتن باعث شد همه توانم برای ادامه راه گرفته بشه. جوریکه در طی چند ماه تبدیل به ادمی بشم که برای خودمم غریبه ام.....چه برسه برای عماد که حتی باورش نمیشه این لیلی همون لیلی خودشه؟؟ همون لیلی که جون از تنش میرفت اگر خار به پای عماد بره.....میدونم خیلی دلشو شکستم....میدونم گاهی چیزهایی رو بهش گفتم که حقش نبود و حتی میدونستم واقعیت هم نبود....ولی به ازای همه زندگیم که از دست رفت....به ازای همون زندگی که بخاطرش عماد اونهمه منو ازار داد و به ازای همه اون چیزی که میتونستم ازش بگیرم و خراب کنم .... برام همین یک چند کلمه حرف تلخ بهش مونده بود....
[ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤۸ ق.ظ ] [ ]
اینروزا هر چی بیشتر می بینم و میفهمم بیشتر نطقم بسته میشه و سکوت میکنم.... زندگیها سخت شده.... اینروزها آدمهایی رو می بینم که ظاهر الصلاحن و در باطن..... و تو حتی باورت نمیشه مثلا همین آدم ظاهر الصلاح یک گ.... باز باشه!!! اینروزا درد زیاد شده.... مثل درد همون زنی که یک تنه کار میکنه تا هم خرج شوهر پیر زمینگیرش و هم خرج پسرش رو که سال قبل از داربست افتاد و قطع نخاع شد و چون پول نداشتن ببرنش برای جراحی و دکتر بناچار برای تسکین درد پسر جوونش مجبور شد براش مواد بخره و حالا دردی هم بر دردها اضافه شده..... اینروزا درد زیاد شده مثل درد اون صحنه ای که می بینم یه دختر بچه 4 یا 5 ساله به مادرش میگه: -مامانی پول داری؟؟! -برای چی؟ -یه چیپس میخری برام؟ -نه پولم کمه... -فقط یه دونه چیپس
و مادری که مدام سرخ و سفید می شد....
اینروزا تا دلت بخواد درد زیاد شده.... خیلیاشو ما نمی بینیم.... خیلیاشو هم می بینیم ولی درک درستی نداریم از اون درد ....
دیشب از ته دل برای امام زمانمون اشک ریختم.....اینهمه درد رو می بینن..... اینروزا به یک نتیجه رسیدم: × خوب و سالم و خداپسند زندگی کردن خیلی راحت تر از زندگیهاییه که ما برای خودمون ساختیم.....خیلی راحت تر. [ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||